تبليغاتX
سطرهای پنهانی


سطرهای پنهانی

با پای دل قدم زدن ! آن هم کنار تو





















تا حالا برای هیچ شخصیتی توی هیچ فیلم و کتابی گریه نکرده بودم. اما ! امروز دلم برای " حسن " داستان بادبادک باز سوخت. بغض کردم. گریه کردم. کاش کسی مثل حسن همبازی کودکی من بود که بهم میگفت : " تو فقط جون بخواه "
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 21:35 توسط س.م| |

سه سال و نیم دانشجوی کارشناسی علوم ارتباطات اجتماعی گرایش روابط عمومی واحد تهران مرکز بودم.

امروز که به سال ۸۳ و زمان انتخاب رشته دانشگاه آزادم  بر میگردم فکر میکنم شاید بهتر بود حرف اطرافیان رو گوش میکردم و رشته ای دیگر و انتخاب میکردم. به حقوق بی علاقه نبودم و مدیریت جایگاه بهتری توی جامعه داشت. من گناهکار نیستم. اون زمان شناختی از هیچ دانشگاهی نداشتم.

به هر حال سه سال مثل باد گذشت. منصف باشیم و بی رحم. امروز  من فرقی با  سه سال قبل ندارم.

خودم رو مقصر میدونم اما نظام آموزشی و دانشگاهی ما بیشترین تقصیر رو داره.

اساتیدی که خیلی از خودشون مایه نذاشتن و برای تدریس به من و هم دانشکده ای هام کاری نکردند.

این به این معنا نیست که همه بد بودن نه ! خوب بین اونها کم پیدا میشد.

۴ ترم متوالی با استادی کلاس داشتم که کار تدریس درسهای تخصصی ما به عهده اش بود. اگر الان جزوه ی این درس ها رو ورق بزنی به یه مشت مطلب تکراری و بی ربط بر میخوری که هیچ کاربردی نداره.

خدا رو شکر ما پول واحد عملی میدادیم و جیب دانشگاه رو پر میکردیم دریغ از یک کارگاه یا کار عملی.

هر روز هفته با این راههای دور و هزینه های بالا توی سرما و گرما میرفتیم دانشگاه و استاد تنها چیزی که براش ارزش نداشت وقت دانشجو بود. یا دیر می اومد یا اصلا دلش نمیخواست بیاد.

ایام دانشجوئی از لذت بخش ترین روزهای زندگی هر فردیه. برای من  هم شیرین بود با داشتن دوستای فوق العاده خوب. اما کاش سطح سوادم هم بالا رفته بود.

از انتخابم پشیمون نیستم.

امروز بخاطر اینکه در این رشته تحصیل کردم توی زندگیم چیزی دارم که شاید اگر جای دیگری بودم یا درسی دیگر خونده بودم بدستم نمی اومد.

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 12:53 توسط س.م| |

سال ۸۸ آغاز شد و بهاری دیگه اومد.

بدون اینکه باز متوجه گذر زمان بشم.

اوایل هر سال برنامه ریزی های مختلفی میکنم اما به نیمه سال نرسیده میبینم که هیچ چیز طبق برنامه پیش نرفته.

تنها چیزی که هر روز و همیشه اتفاق می افته خوندن کتابهای جدید و گاه تکراری و شنیدن موسیقی های دلنواز و شیرین.

در این غروبهای بهاری و خنک شنیدن آلبوم " عشق ماند " سالار عقیلی و خوندن کتاب

" آبی کوچک عشق " که مجموعه ای از اشعار عاشقانه ی دنیاست و ترجمه چیستا یثربی خالی از لطف نیست.

امید که شما هم مثل من عصری دلنشین رو با خوندن کتاب و گوش دادن به موسیقی سپری کنید.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 20:1 توسط س.م| |

 

و این منم

زنی تنها در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

.

.

.

.

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 18:31 توسط س.م| |

 این گریه نیست،
 
                                ریزش باران است.
 
       آواز می دهم :
 
                                « آیا کسی مرا، 

                                « از ساحل سپیده ی شب ها صدا نزد ؟!
      
       
             
       .
       .
       .
    
       در دوردست ها، 

       باریده بود بارانی؛ 

                                سنگین و سهمناک؛ 

       و دست استغاثه ی من،
 
       سدی نبود سیل مهیبی را،

                                            ـ که می آمد؛
      و آخرین ستون،

      از پایداری روحم را،
 
      تا انتهای ظلمت شب 

                             ـ انتهای شب

                                              ـ می برد 

      « آری کسی مرا 

      « از ساحل سپیده ی شب ها صدا نزد .



      
حمید مصدق
                          
نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 22:43 توسط س.م| |

 

نیمی از جهانم برای تو
         نيمی برای گنجشكها
  
       نيمی از دوست داشتنم برای تو
       نيمی برای باد
       تا كوچه ها را بگردد!

       نيمی از مهربانيم برای تو
       نيمی برای باران
       تابر زمين ببارد!

      و ناگهان
       مرا بنام كوچكم صدا مي كنی
       گنجشكهايم به سرزمين تو كوچ می كنند

        و من
        با اين همه بيابان 
        كه هيچ هم بهار نمی شوند
        فصلها را گم می كنم...
        فخری برزنده    

             

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 16:24 توسط س.م| |

وقتی در شب راه میرفتم

و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم

از کنارم گذشت

گفتم:

" هی نگاه کن ! روی مژه هایت دانه های برف ریخته "

و او گفت:

این برف نیست

پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است...

 

و سپس لبهای خندانش را گشود

تا برفی را فوت کند

و ما هر دو خندیدیم

بعد به چشمهایش نگاه کردم

و دیدم که چشمانش ، گرم ترین پناهگاه جهان است...

 

شل سیلوراستاین

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:25 توسط س.م| |

 

سارای من از جنس باران است ، مردم
نه !! ، پاک تر؛ بانوی ایمان است ، مردم
سارای من زاییده ی پاییز زرد است
سارای من ساکت، ولی لبریز درد است
سارا فقط از عشق چوپان گم شدن نیست
یا این که سارای شما سارای من نیست !
سارا به فکر کودک همسایه هم هست
سارا کنار سفره های خشک غم هست
سارای من خاتون شب های کبود است
خاتون دریا ها ست، کی در بند رود است ؟!
در باور سارای من اندوه نان هست
جایی برای مردم بی خانمان هست
سارای من، سارای بی دردان فقط نیست
سارای من بی درد بودن را بلد نیست
سارای من در خواهش دست و قنوت است
سارای من تصویر انسان در هبوط است
سارای من خاتون رنگ ارغوانی ست
سارا زمینی نیست، سارا آسمانی ست !

سارای من یعنی پریدن تا رهایی
یعنی بلور و نور، یک صبح طلایی
سارای من خاتون شب های نیاز است
سارای من بانوی شب بو های ناز است
این حس که در شعر شما دامن کشیده
اسمش که سارا نیست، چون دردی ندیده
سارای من بیچاره قلک هم ندارد
سارای من حتی عروسک هم ندارد
سارای من طفلک گل سر هم ندارد
سارای من تنهاست، بابا هم ندارد
سارای من گاهی کنار دار قالی ست
بیگانه با غم نیست، او از این اهالی ست
دستای سارای شما کی پینه بسته ؟!
کی ناخنش در موج حسرت ها شکسته ؟!
تا بوده سارای شما دامن طلایی ست
یک دختر چشم آبی گیسو حنایی ست
این جنس سارا در دل قاموس من نیست
شاید که خورشید شما، فانوس من نیست !
سارا مگر در چشم یک دختر خلاصه ست ؟!
در عشوه های بی در و پیکر خلاصه ست ؟!
سارای من خیلی نجیب و شرم دار است
سارای من پاک است، بانوی بهار است
سارای من از جنس باران است ، مردم
نه، پاک تر؛ بانوی ایمان است ، مردم

 

شاعر: نمی دونم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:49 توسط س.م| |

 

ديگر سراغت را از نارنج ِ رها شده در پياله آب

نخواهم گرفت

ديگر سراغت را از ماه ، ماه ِ درشت و گلگون

نخواهم گرفت

ديگر سراغت را از گلدان شكسته بر ايوان آذر ماه

نخواهم گرفت

ديگر نه خواب ِ گريه تا سحر

نه ترس ِ گم شدن از نشاني ماه

 

ديگر نه بن بست ِ باد و

نه بلنداي ديوار بي سوال ... !

من ، همين من ِ ساده ... باور كن

براي يك  بار برخاستن

هزار هزار بار فرو افتاده ام.

 

ديگر ميدانم

نشاني ها همه درست !

كوچه همان كوچه ي قديمي و

كاشي همان كاشي ِ شب شكسته ي هفتم،

خانه همان خانه و باد كه بي راه و بستر تهي !

 

حالا مي دانم همه ما

جوري غريب ادامه ي دريا و نشاني ِ آن شوق ِ پُر

گريه ايم.

 

گريه در گريه،خنده به شوق،

نوش ! نوش ... لا جرعه ي ليالي !

 

در جمع من و اين بغض بي قرار

جاي تو خالي

 

 

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:5 توسط س.م| |

 

مي روي!

مي دانم در دوردست ترين نقطه از من

دستي انتظارت را مي كشد

لبخند ميزنم و با تكان ساده ي دستي بدرقه ات مي كنم

          اما

لرزشهاي بي امان دلم گواهي ميدهند

اين ترانه هاي آبي براي ربودن من آمده اند

من نيز خود را مي سپارم به همان هياهوي هميشگي!

 

تنها زماني ميخوام براي سوزاندن خاطراتم

          شايد هم از ياد بردن

                                      تو !

 

۸۵/۶/۱۸

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 18:16 توسط س.م| |


Design By : Night Skin