تبليغاتX
سطرهای پنهانی


سطرهای پنهانی

با پای دل قدم زدن ! آن هم کنار تو





















 

دریا آرام بود.ماه را می دید که از لابلای آبها در آسمان می درخشید.

لختی چشمهایش را بست.

دندانهای کوسه ای را دید که به او چشمک مرگ می زد.

هراسان از خواب پرید،ماه بالای سرش می درخشید و دریا آرام بود.

 

آرام چشمهایش را بست ، خود را درون تور صیاد دید که بیهوده بالا و پایین می پرید.

چشمهایش را باز کرد،ماه در آسمان بود و دریا آرام ...

 

چشمهایش را برای بار سوم بست...با انبوهی از ماهی های به سوی دهان نهنگ کشیده می شد.

 

چشمهایش را باز کرد،همه جا تاریک بود،ماه دیگر نمی تابید...

چیزی کنارش جنبید. فریاد زد:" اینجا کجاست؟"

صدائی در تاریکی گفت: " شکم نهنگ."

 

خواب ماهی تعبیر شده بود.

 

( مجتبی گیوه چی )

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 10:50 توسط س.م| |


Design By : Night Skin