سطرهای پنهانی
با پای دل قدم زدن ! آن هم کنار تو
گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت يادگاران تواند رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوكواران تواند در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد رفته اي اينك، اما آيا باز بر مي گردي ؟ چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد ***** ... و چه روياهايي كه تبه گشت و گذشت و چه پيوند صميميتها، كه به آساني يك رشته گسست چه اميدي، چه اميد ؟ چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد دل من مي سوزد، كه قناريها را پر بستند كه پر پاك پرستوها را بشكستند و كبوترها را - آه، كبوترها را و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد ليلي زير درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد.گل داد.سرخ ِ سرخ. گل ها انار شد ، داغ ِ داغ.هر اناري هزارتا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند،دانه ها توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود. دانه ها تركيدند. انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلي اش رسيد. خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود. كافي ست انار دلت ترك بخورد. پي نوشت: شعر از يكي از كتابهائي انتخاب شد كه دوست نازنينم براي تولدم بهم هديه داد. اين شعر رو تقديم ميكنم به خودش كه يازدهم اسفند يادآور اولين روز آشنائيمون بود.
| Design By : Night Skin |

