سطرهای پنهانی
با پای دل قدم زدن ! آن هم کنار تو
وقتی در شب راه میرفتم و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم از کنارم گذشت گفتم: " هی نگاه کن ! روی مژه هایت دانه های برف ریخته " و او گفت: این برف نیست پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است... و سپس لبهای خندانش را گشود تا برفی را فوت کند و ما هر دو خندیدیم بعد به چشمهایش نگاه کردم و دیدم که چشمانش ، گرم ترین پناهگاه جهان است... شل سیلوراستاین
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت
0:25 توسط س.م| |
| Design By : Night Skin |
